امام صادق (ع ) مى فرمايد: هنگامى که على (ع ) از جنگ صفين برمى گشت ، در ساحل فرات ايستاد و فرمود: اى وادى ! من کيستم ؟ رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه مى کردند. صدايى از فرات شنيدند که گفت : ((اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و ان عليا اميرالمؤ منين حجة الله على خلقه )).
امام صادق (ع ) مى فرمايد: وقتى که على (ع ) از صفين برمى گشت بر ساحل فرات ايستاد و با چوب دستى خود بر آب زد و فرمود: جارى شو. پس ‍دوازده چشمه جارى شد و مردم نگاه مى کردند. سپس با زبانى سخن گفت که مردم نفهميدند. آن گاه مارها سرشان را از رودخانه بيرون آوردند و ((لااله الاالله )) و تکبير گفتند و بعد از آن گفتند: ((السلام عليک يا حجة الله فى ارضه ، و يا عين الله فى عباده )) قوم تو در صفين تو را خوار کردند چنانچه قوم هارون بن عمران را
.
حضرت به مردم فرمود: ((آيا شنيديد؟
))
گفتند: بلى
.
پس فرمود: ((اين معجزه من براى شماست و شما را بر آن شاهد مى گيرم )).- بحار: 41/251. حديث 7.


رود فرات طغيان کرد به اندازه اى که نزديک بود خانه هاى کوفه بر اثر طغيان آب ، منهدم شود، مردم از اين بلا به حضرت على (ع ) پناهده شدند، على (ع ) بر استر رسول خدا(ص ) سوار شده و مردم در رکاب او مى آمدند، چون به کنار رود فرات رسيد از مرکب پايين آمد، وضو گرفت در گوشه اى که مردم او را مى ديدند مشغول نماز شد و دعاهايى که بيشتر مردم مى شنيدند قرائت فرمود، سپس به طرف فرات رفت چوبى که در دست داشت بر آب زده فرمود: به خواست خدا کم شو، آب آن قدر فرو رفت که ماهيان کف دريا ديده شدند، بسيارى از آنها به حضرت على (ع ) به عنوان اميرالمؤ منين سلام کردند و عده اى از آنها از قبيل جرى ، مارماهى ، زمار سخنى نگفتند، مردم متعجب شدند که چرا بعضى سخن گفتند و برخى ساکت ماندند، فرمود: خداى متعال ماهيان حلال گوشت را به سلام بر من امر کرد و ماهيان حرام گوشت را از گفتگوى با من ممانعت فرمود و اين خبر مشهورى است و در شهرت به پايه گفتگوى گرگ با پيغمبر و تسبيح سنگ ريزه در کف دست آن حضرت و ناله درخت به آن جناب و سير کردن عده بسيارى را با غذاى اندک مى باشد و کسى که بخواهد به چنين معجزه اى اعتراض کرده و طعنه بزند مساوى با آن است که معجزات پيغمبر را قبول ننموده و اعتراض ‍نمايد.
الارشاد، ص 337 - 336.


از سلمان فارسى روايت شده ، که : زنى از انصار به نام ام فروة ، سخن درشتى به ابوبکر در مذمت او و مدح على (ع ) گفت : ابوبکر گفت : او را بکشيد که مرتد شده او را کشتند، على (ع ) در مزرعه خود بود، وقتى خبر قتل ام فروه را شنيد بر سر قبر او ايستاد و دست هاى خود را به آسمان دراز کرد و گفت : اى زنده کننده نفوس بعد از مرگ ، و اى درست کننده استخوان هاى پوسيده ! ام فروه را براى ما زنده کن ، و او را سبب عبرت گنهکاران قرار بده ، پس ‍ام فروه در حالى که حله اى از ديباى سبز به خود پيچيده بود بيرون آمد، خبر به ابوبکر و عمر رسيده تعجب کردند، و اميرالمؤ منين (ع ) او را به شوهرش ‍برگرداند، و دو پسر آورد، و شش ماه بعد از على (ع ) زنده بود.
اثبات الهداة ، ج 4، 549 و 550


امام صادق (ع ) فرمود: فلانى و فلانى و عبدالرحمان بن عوف آمدند تا پيامبر (ص ) را اذيت کنند.
اولى گفت : خدا ابراهيم (ع ) را خليل و دوست خود قرار داد با تو چه کار کرد؟
!
دومى گفت : خدا موسى را کليم خود قرار داد با تو چه کار کرد؟
!
عبدالرحمان بن عوف گفت : عيسى بن مريم ، مرده را به اذن خدا زنده مى کرد تو چه کار مى توانى انجام بدهى ؟
!
حضرت به اولى گفت : ((خدا ابراهيم را خليل خود قرار داد و مرا حبيب خود
)).
به دومى گفت : ((خدا با موسى از پشت پرده سخن مى گفت و من عرش ‍خدا را ديدم و با او سخن گفتم
)).
به سومى گفت : ((عيسى بن مريم مرده را به اذن خدا زنده مى کرد و اگر بخواهيد من مردگان شما را زنده مى کنم
)).
گفتند: ((آرى ، مى خواهيم )). و به اين خاطر هم در آنجا جمع شده بودند
.
پيامبر (ص ) على (ع ) را طلب کرد، و به او فرمود: ((اينها را به قبرستان ببر)) سپس به آنها گفت : ((دنبال على (ع ) برويد)). وقتى به وسط قبرستان رسيدند، حضرت سخنانى گفت که زمين لرزيد و دگرگون شد. قلبهاى آنها را وحشت گرفت و ترسيدند و نتوانستند آن را تحمل کنند
.
گفتند: يا على ! خدا از تقصيرات تو بگذرد از تقصير ما بگذر
.
حضرت فرمود: پس به سوى خدا برگشتيد
.
پيامبر اکرم (ص ) کسى را فرستاد و على (ع ) را برگرداند.بحار: 41/194، حديث 5.


سلام پرندگان
دسته‌اي مرغابي بالاي سر حضرت علي در هوا پرواز مي‌کردند و صدا مي‌کردند. حضرت فرمود: به ما سلام مي‌کننند منافقان به هم چشمک زندند، حضرت فرمود: قنبر! برو به اين پرندگان بگو نزد اميرالمؤمنين بيائيد.
پس پرندگان در صحن مسجد پايين آمدند و حضرت به لغتي که ديگران نمي‌فهميدند به آنها سخني فرمود، پرندگان گردن به سوي او دراز کرده صدا کردند، حضرت فرمود : به ما سلام کردند.
طي‌الارض
ابن‌هبيره از دوري فرزندان و اشتياق خودش به ديدار آنها با علي سخن مي‌گفت: علي به او دستور داد که چشمانش را ببندد، چشمش را روي هم گذاشت باز کرد ديد در مدينه در خانة خود است، بر بام خانه رفت و کمي نشست. حضرت فرمود: بيا بردگريم و چشمش را به هم گذاشت و باز ديد در کوفه است


مفسدين آسمان


 

مقداد بن اسود کندي روايت کرده است: روزي مولايم اميرالمومنين(ع) به من فرمود: شمشير مرا بياور، آوردم. حضرت شمشيررا روي زانويش گذاشت و به جانب آسمان بالا رفت. من به اونگاه مي کردم تا ازچشم پنهان شد. چون ظهرنزديک شد، برگشت، درحالي که ازشمشيرش خون مي چکيد.

گفتم: اي مولاي من! کجا رفتيد؟

فرمود: جمعي ازآسمانيان با هم نزاع و خصومت داشتند و من بالا رفتم  و آنها را تطهيرکردم، يعني مفسدين را کشتم.

گفتم: مولاي من! مگرکارآسمانيان هم به دست شماست ؟

فرمود: اي پسراسود! من حجت خدا برخلقش هستم، چه ازاهل آسمانها ي او و چه ازاهل زمينش. 

 پيروزي سيد الشهدا(ع) در صفين

عبد الله بن قيس گويد: درجنگ صفين با حضرت علي(ع) بودم که ابوايوب اعور(ازسران سپاه معاويه و دشمنان حضرت علي(ع) که حضرت درقنوت نمازاو را نفرين مي کرد) آب را تسخيرکرد ولشکرحضرت را ازآب منع نمود.

سپاهيان حضرت ازتشنگي شکايـت کردند، اميرالمومنين(ع) عده اي رافرستاد تا آب را آزاد کنند، اما نتوانستند، حضرت ناراحت شد.

ابا عبدالله الحسين(ع) عرض کرد: پدراجازه مي دهيد من بروم و آب را آزاد کنم؟

حضرت فرمود: برو پسرم.

امام حسين(ع) برآن سپاه حمله برد و آب را آزاد کرد و پيروزمندانه نزد پدربازگشت و خبر پيروزي را آورد. اما مردم ديدند که حضرت گريه کرد.

گفتند: يا اميرالمومنين! چه چيزي شما را مي گرياند؟ با اينکه اين پيروزي ازبرکت حسين(ع) است؟

حضرت فرمود: به ياد آوردم که او درسرزمين کربلا با حال تشنگي کشته مي شود و اسب او همهمه کنان مي گريزد و مي گويد: " الظليمه الظليمه لامة قتلت ابن بنت نبيّها؛ يعني: امان، امان، ازظلم امتي که پسردخترپيامبرشان را مي کشند. "

 من از زمين سوال مي کنم.

امام حسين(ع) نقل فرموده اند که: روزي سوره ي زلزال را مي خواندم. وقتي به اين آيه رسيدم که قالَ الانسان مالها تحَدّثُ اخبارها اميرالمومنين(ع) فرمود: آن انساني که ازانسان سوال خواهد کرد، من هستم و زمين اخبارش را به من خواهد گفت؛ ابن الکوا نيزآنجا بود، گفت: يا اميرالمومنين! مراد ازاين آيه چيست؟ و غرض ازصاحب کيست؟ وعلي الاعراف رجال يعرفونهم بسيماهم

حضرت فرمود: آن رجال ما هستيم ومائيم که دوستان و ياران خود را مي شناسيم وما صاحب اعراف هستيم که بين بهشت و دوزخ مي ايستيم ومحبان خود را به بهشت  و دشمنان خود را به جهنم داخل مي کنيم. واي برکسي که ما را انکارکند و يا ما او را انکارکنيم.

هنگامي که حضرت براي ابن الکوا سخن بيان مي فرمود، چندبارخطاب به او فرمود: ويحک يعني واي برتو، حال آن که ابن الکوا اظهارتشيّع مي کرد واين سّرمخفي بود تا روزجنگ نهروان که ابن الکوا درصف خوارج بود و با لشکرعلي(ع) جنگيد و حضرت او رابه جهنم واصل کرد.

 پرده برداري ازبهشت و جهنّم

عده اي ازاصحاب امام علي(ع) به او گفتند: وصي حضرت موسي وعيسي(ع) دلايل، معجزات و نشانه هايي را به مردم نشان مي دادند. شما نيزاگرمعجزاتي به ما نشان دهيد، قلب هاي ما مطمئن مي شود.

امام علي(ع) فرمودند: شما تحمل علوم، دلايل و نشانه ها را نداريد. امّا مردم اصرارکردند.

سرانجام امام علي(ع) آنها را به سوي قبرستان حرکت داد تا به يک سرزمين خشک و نمکزاري رسيدند. آن گاه آهسته دعا کرد و گفت: پرده ات را کناربزن. ناگهان باغ ها و نهرها دريک سو و آتش جهنّم درسوي ديگرنمايان گشت.

عده اي گفتند: سحر، سحر، و عده اي معجزه ي حضرت را پذيرفتند و گفتند: پيامبر(ص) فرمود: قبرباغي ازباغ هاي بهشت يا حفره اي ازگودال هاي جهنّم است

 اتفاقات شب گذشته

ازسعيد بن جبيرازاميرالمومنين(ع) درحديثي روايت شده است که: حضرت به يکي ازدهقانهاي ايران که او را ازنحوست ستارگان ترساند و گفت: امروزبراي رفتن به جنگ خوب نيست.

حضرت خنديد و فرمود: مي داني ديشب چه اتفاقي افتاده است؟ خانه اي درچين خراب شد و برج ماچين(چين بزرگ) خراب شد و حصار سرانديب ويران شد و پيشواي روميان در ارمنيه شکست خورد و حاکم يهود در ابله(جايي دربصره است) مفقود شد و مورچگان در وادي النمل(رودي است درشام يا طائف که مورچه ي زيادي دارد) به هيجان آمدند و پادشاه افريقيه مرد.آيا تو اينها را مي دانستي؟

گفت: نه يا اميرالمومنين(ع).

حضرت فرمود: ديشب هفتاد هزارعالم سعادتمند شد و درهرعالمي هفتاد هزارنفربه دنيا آمدند و امشب هم به همان مقدارمي ميرند و اين هم ازآنهاست و با دست به سعد بن مسعده حارثي که درلشگرعلي(ع) جاسوس خوارج بود، اشاره کرد و آن ملعون گمان کرد که حضرت مي فرمايند: او را بگيريد، پس نفسش گرفته شد و مرد و آن دهقان به سجده افتاد.

زمين به نور او روشن شد

درکتاب روضة الواعظين درحديـثي طولاني ازپيامبر(ع) روايت شده که : چون علي(ع) به دنيا آمد، زمين به نوراو روشن شد و روشني ستارگان دو برابرشد ومانند خورشيد طالـع بود. حضرت به زمين سجده کرد و گفت: گواهي مي دهم که معبودي جزخدا نيست و محمد(ص) پيامبراست و علي(ع) وصي پيامبراست. خدا نبوت را به محمد و وصايـت را به من ختم کرد. من اميرالمومنين هستم.

سپس ذکرشده که سخناني طولاني با پدر و مادرش و زنهاي ديگرگفت.

 حلقه ي « در » بهشت، يا علي مي گويد

ابن جارود با واسطه ازپيامبر(ص) نقل کرد که آن حضرت فرمود: همانا حلقه ي دربهشت، ازيا قوت سرخ است که بر روي صفحاتي ازطلا نصب شده است. پس هنگامي که حلقه بر روي صفحه ي طلا زده مي شود، صدا مي دهد و مي گويد : يا علي(ع)

اطلاع علي(ع) ازضمايرافراد

ازابراهيم روايت شده است که: ازاميرالمومنين(ع) نقل شده است که فرمود: اگرمرد اميني را مي يافتم، مالي را با او به مدائن براي شيعيانم مي فرستادم.

پس مردي ازاصحابش با خود گفت: نزد اميرالمومنين(ع) مي روم و به او مي گويم: من آن مال را مي برم. به من اطمينان پيدا مي کند و وقتي که مال را گرفتم، راه کرخه را(اسم شهري است) درپيش مي گيرم.

جلو رفت و گفت: يا اميرالمومنين(ع)! من اين مال را به مدائن مي برم.

حضرت سرش را به جانب او بلند کرد و فرمود: ازمن دورشو؛ راه کرخه را پيش بگير.

ابن ملجم را بيدارکرد

ازحسن بصري روايت شده که گفت: حضرت علي(ع) درآن شبي که صبح آن شب کشته شد، بيداربود و برخلاف عادت براي نمازشب به مسجد نرفت.

دخترش ام کلثوم عرض کرد: چگونه است که شما را خواب گرفته است؟

حضرت فرمود: اگرامشب را صبح کنم؛ کشته مي شوم. ابن نباح آمد وحضرت را براي نمازفراخواند.

کمي راه رفت و برگشت. ام کلثوم عرض کرد: به جعده بگوئيد با مردم نمازبخواند.( جعدة بن هبيرة خواهرزاده علي(ع) بود) فرمود: آري به جعده بگوئيد با مردم نمازبخواند.

سپس فرمود: ازمرگ گريزي نيست و راهي مسجد شد.

درمسجد ابن ملجم را ديد که آن شب را به انتظاراو بيداربوده و نسيم سحرگه وزيده و او خوابش برده است.

حضرت علي(ع) با پا تکانش داد و فرمود: نماز؛ ابن ملجم ملعون بيدارشد و برخاست و سرانجام درحال نمازبه حضرت ضربت زد.

منم آن امام مبين

عماربن ياسرگويد: دريکي ازجنگها با اميرالمومنين(ع) بودم که به سرزمين مورچگان رسيديم، آن زمين پرازمورچه بود.

گفتم : يا اميرالمومنين! شما فکرمي کنيد ازخلق خداوند کسي هست که تعداد اين مورچه ها را بداند؟

حضرت فرمود: آري اي عمار! من مردي را مي شناسم که تعداد آنها را مي داند و مي داند چند عدد ازآنها نر وچند عدد ازآنها ماده است!

گفتم: کيست؟

فرمود: اي عمار! آيا درسوره ي يس نخوانده اي: « وَکـُـلّ شَيء اَحصَيناهُ في امام مُبين؛ ما همه چيزرا درامام مبين جمع کرده ايم .»

عرض کردم: آري اي مولاي من خوانده ام.

فرمود: منم آن امام مبين.

خواب خليفه

ابوالحسن علي بن هارون منجّم نقل مي کند که: راضي ازخلفاي بني عباس، با من خيلي مجادله مي کرد و مي گفت: علي بن ابي طالب(ع) اشتباه کرد که با معاويه جنگيد.

من هرچه براي او دلائل روشن مبتني برحقانيّت اميرالمومنين علي(ع) بيان مي کردم، قبول نمي کرد و عناد مي ورزيد. وقتي فهميدم برعناد و دشمني خود اصراردارد با او ترک رابطه نمودم. بعد ازچند روزاو مرا احضارکرد و گفت: اي علي بن هارون! برمن يقين حاصل شد که معاويه باطل بوده است و به ناحق با علي(ع) جنگيده است.من ازآن سخناني که نسبت به حضرت علي(ع) گفتم، پشيمانم و توبه نمودم.

ديشب درخواب ديدم ازشخصي که سرش مانند سرسگ بود سوال کردم: به چه علت به اين صورت درآمده اي؟ گفت: من درجنگ ِمعاويه با علي(ع) حق را به جانب معاويه مي دانستم و به همين علت به اين صورت درآمده ام و اين اثرغضب الهي است.

من ازاين واقعه خيلي ترسيدم و متـنّبه شدم و توبه کردم که پاسخ کوبنده ي اميرالمومنين عليه السلام

ابن عباس گويد: روزي عمربن خطاب به اميرالمومنين عليه السلام (با اعتراض) گفت: اي ابا الحسن! وقتي ازتو سوالي مي کنند، چرا شما درنظردادن شتاب مي کني؟ (يعني چرا با درنگ و تفکرپاسخ نمي دهي)

حضرت علي عليه السلام درپاسخ او، دست خود را بازکرد و فرمود: اين چند تا است؟ عمرگفت؟ پنج تا، حضرت فرمود: چرا درنظردادن عجله کردي؟ عمرگفت: اين مسئله (جزئي) برمن پوشيده نيست و نيازي به تفکرندارد.

حضرت فرمود: من دراموري که برمن پوشيده نيست، پرشتاب ترم.(يعني علوم درنزد من، همچون اين مسئله ساده است و نيازي به درنگ و تفکرندارد!)

آري چگونه چنين نباشد، درحالي که علماي اسلام اعم ازشيعه و اهل سنت روايت کرده اند که پيامبرصلّي الله عليه وآله فرمود: اَنا مدينَةُ العِلمِ و عَليُ با بُها؛ من شهرعلم هستم و علي درآن است.  

منتظرنزول ملائکه هستم

عبدالله عنوي نقل مي کند که: درجنگ جمل نزديک آن حضرت نشسته بودم که ناگهان گروهي ازاصحاب حضرت آمدند و گفتند: يا اميرالمومنين! تيرهاي لشکرمخالف به ما مي رسد و ما را مجروح مي کند، به ما اجازه ي جنگ بدهيد. حضرت جوابي ندادند و ساکت بودند که گروهي ديگرهراسان و ترسان نزد حضرت آمدند و گفتند: يا اميرالمومنين! نزديک است دشمن برما غلبه کند، چرا به ما اجازه ي جنگ نمي دهيد؟

حضرت فرمود: اي قوم! چگونه جنگ را آغازکنيم، درحاليکه منتظرنزول ملائکه هستم و رسول خدا صلي الله عليه و آله مرا ازآن خبرداده است و تا ملائکه نازل نشوند، من جنگ نمي کنم.

عبدالله عنوي نقل مي کند: بعد ازاندک زماني نسيمي خوشبو وزيد و شميمي مانند مشک ظاهرگرديد.

اميرالمومنين عليه السلام برخاست و زره را ازبدن مبارک درآورد و عازم جنگ شد.

من جنگ هاي زيادي ديده بودم، امّا هيچ جنگي را مانند آن مقرون به نصر و پيروزي نديده بودم.

ده هزارسوار و پياده

ابن عباس روايت کرده که گفت: درآن اثناء که من با حضرت اميرعليه السلام درذي قار(که موضعي بين کوفه و واسط است) بودم و فرزندش حضرت حسن عليه السلام را به کوفه فرستاده بود که مردمش را کوچ دهد و ازآنها براي جنگ با پيمان شکنان اهل بصره (اصحاب جمل) کمک بگيرد.

حضرت به من فرمود: اي عباس! به زودي فرزندم حسن ازاين درّه با ده هزارسوار و پياده مي آيند، نه يک سوارکم و نه يک سوارزياد است.

ابن عباس گفت: وقتي که امام حسن عليه السلام با لشکرآمد، من هيچ قصدي نداشتم، جزپرسيدن عدد لشکر، ازلشکرنويس. بعد ازسوال به من گفت: تعداد لشکريا ن ده هزارسواره و پياده اند


زنده کردن مرده


اصبغ بن نباته نقل مي کند که: روزي درکنارعلي(ع) ازگورستاني عبورکرديم.


حضرت به قبرها نگاه مي کرد و به من فرمود: مي خواهي آيتي به تو نشان بدهم؟


عرض کردم: بلي.


حضرت به قبري اشاره کرد و فرمود: اي پيرمرد! برخيز.


قبرشکافته شد و پيرمردي برخاست و گفت: (السلام عليک يا اميرالمومنين وخليفة رسول رب العالمين).


حضرت فرمود: تو کيستي؟


گفت:من عمروبن دينارالهمداني هستم، من درواقعه ي انباربه دست معاويه کشته شدم.


حضرت فرمود: برو نزد خانواده ات و بگو که علي بن ابي طالب مرا زنده کرد ونزد شما فرستاد.


آب، شيرين ترازعسل و سردترازبرف


ازابن عباس روايت شده که گفت: با حضرت علي(ع) ازجنگ صفين برمي گشتيم. لشگرتشنه بود و درآن زمين آبي نبود. به حضرت علي(ع) ازتشنگي شکايت کردند.


حضرت شروع به گشتن کرد، تا اينکه سنگي را ديد، روي آن ايستاد و فرمود: اي سنگ! آب کجاست؟


عرض کرد: سلام برتو اي وارث علم نبوت، آب درزيرمن است اي وصي محمد؛


پس صد نفرروي سنگ افتادند و نتوانستند حرکتش دهند و آن حضرت روي سنگ ايستاد و لبهايش را حرکت داد. با دستش آن را بلند کرد. سنگ به يک چشم برهم زدن ازجا کنده شد وچشمه ي آبي درزيرش وجود داشت که ازعسل شيرين تروازبرف سردتربود.


اصحاب ازآن آب آشاميدند و اسبان و شترانشان را سيراب کردند و بسيارازآن آب برداشتند؛ آنگاه حضرت، رو به آن سنگ کرد و فرمود: به جاي خود برگرد و سنگ چرخيد تا به روي چشمه افتاد.


حل اختلاف مومن و منافق


روزي علي(ع) ازکوچه اي مي گذشت. مومني را ديد که دردست منافقي گرفتارشده است وآن منافق، مومن را مي زد. وقتي چشم مومن به علي(ع) افتاد، تقاضاي کمک کرد.حضرت نزد ايشان رفت و سوال کرد: موضوع چيست؟ مومن گفت: اي امام متقيّان! من هزارو هفتصد ديناربه اين مرد بدهکارم و هم اکنون ندارم. او مرا آزارميدهد و مهلت نمي دهد، مرا شفاعت کنيد و ازاو براي من مهلت بخواهيد.حضرت فرمود: چرا از اين شقي و بدبخت بايد منت کشيد، من ازخالق آسمان و زمين تقاضا مي کنم.سپس رو به آسمان کرد وگفت: پروردگارا! به حق ذات بي مثالت و به حرمت محمد و آل او، کاراين مومن را اصلاح کن و او را ازباراين بدهي نجات بده و شادش کن.بلافاصله ازآسمان ندا آمد که: يا اميرالمومنين! به آن بنده بفرما روي زمين دست درازکند و هرچه ازسنگ و کلوخ به دست او مي آيد، بردارد.حضرت به او فرمود و او نيزاطاعت کرد و بلافاصله سنگ ها و کلوخ هايي را که برداشت، به اذن خداوند و معجزه ي علي(ع) به طلا و جواهرات تبديل شد.حضرت فرمود: اي مرد مومن! بدهي خود را بده و بقيّه را براي خانواده ات خرج کن.روزبعد پيامبر(ص) درمسجد فرمودند: چه کسي درميان اصحاب من، ديروز بدهي هزارو هفتصد ديناري برادرمومنش را پرداخت نموده است؟علي(ع) فرمود: من پرداخت کردم يا رسول الله.پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل به من خبرداده بود، مي خواستم اصحاب ازسخاوت و کرم تو باخبرشوند.


درخت انار خشک


روزي اميرالمومنين(ع) درمحلي نشسته بود که درآنجا درخت انارخشکي بود.گروهي ازدوستان و دشمنان آن حضرت آمدند.


حضرت فرمود: امروزآيتي به شما نشان مي دهم که مانند مائده ي عيسي(ع) مي باشد.


سوال کردند: آن آيت چيست؟


حضرت فرمود: به اين درخت انارخشک نگاه کنيد.


نگاه کردند، ديدند درخت به حرکت درآمد و سبزشد و شاخه و انار به بارآورد وآنها تعجّب مي کردند.


حضرت فرمود: برخيزيد و بسم الله بگوييد و اناربخوريد.


برخاستند و بسم الله گفتند و انارخوردند. هرکدام ازآنها که دوستدارو محّب علي(ع) بود، انارمي چيد ومي خورد و هرکه دشمن بود، وقتي به سمت اناردست درازمي کرد، اناربالا مي رفت و دستش به انارنمي رسيد.


سوال کردند: يا اميرالمومنين! چگونه است که دست بعضي به آن مي رسد و دست بعضي نمي رسد؟


فرمود: آنها که دستشان مي رسد ازدوستان ما وآنها که دستشان نمي رسد ازدشمنان ما هستند.


فرداي قيامت نيزچنين خواهد بود دوستان ما برتخت ما نشسته و تکيه مي دهند و اگرميوه اي بخواهند، درخت خم مي شود وآنها بدون زحمت ميوه مي چينند و دشمنان ما دردوزخ به بهشتيان مي نگرند و نعمتهاي آنان را مي بينند و دستشان به آن نعمتها نخواهد رسيد، به اهل بهشت خواهند گفت: مقداري آب بر روي ما بريزيد و ازآن نعمتها که خداوند متعال به شما عطا کرده است، به ما بدهيد.


اهل بهشت جواب مي دهند: خداوند سبحان آب و سايرنعمتهاي بهشت را برشما حرام کرده است.


آگاهي حضرت علي(ع) ازحال شيعيان خود


يکي ازشيعيان به نام رميله بيمارشد، به گونه اي که نتوانست به مسجد بيايد.چند روزبعد که حالش بهترشد، براي نمازآمد.


حضرت علي(ع) به او فرمود: اي رميله! بيمارشدي، سپس اندکي درخود احساس سبکي کردي وبه نمازآمدي؟


رميله گفت: آري اي سرورمن، شما چطورآگاه شديد؟


حضرت فرمود: اي رميله! هيچ مرد و زن مومني نيست که مريض شود، مگراينکه ما نيز ناراحت و غمگين مي شويم، او دعا نمي کند، مگراينکه ما نيزبراي او آمين مي گوييم، اوخاموش نمي شود، مگراينکه ما براي او دعا مي کنيم، هيچ مرد و زن مومني درشرق و غرب عالم نيست، مگراينکه ما با او هستيم.


علت تعظيم جبرئيل براي علي(ع)


 روزي جبرئيل(ع) با رسول بزرگواراسلام(ص) درحال صحبت بود که علي(ع) وارد شد. جبرئيل تا علي(ع) را ديد، برخاست وتعظيم کرد.


پيامبر(ص) از جبرئيل پرسيد: چگونه است که اين جوان را تعظيم مي کني؟


جبرئيل گفت: چرا تعظيم نکنم که او را برمن، حق تعليم است.


حضرت پرسيد: چه تعليمي بوده است؟


جبرئيل گفت: هنگامي که خداوند متعال مرا آفريد، ازمن پرسيد: تو کيستي؟ ومن کيستم؟ ونام تو چيست؟ ونام من چيست؟


من درجواب متحيّرماندم و همچنان متحيّروساکت بودم که اين جوان درعالم نورظاهرشد و مرا تعليم نمود وگفت: بگو تو پروردگارجليلي و نام تو جليل است و من بنده ي ذليلم و نام من جبرئيل است، اين بود که تا او را ديدم، تعظيم نمودم.


سپس حضرت ازاو پرسيد: که ازعمرتو چقدرگذشته است؟


گفت: يا رسول الله! ستاره اي درکنارافق است که هرسي هزارسال يک باربيرون مي آيد و من آن را سي هزارمرتبه ديده ام. 


جنازه اي بر پشت شتر


اصبغ بـن نباته روايت کرده که: روزي اميرالمومنين(ع) درنجف کوفه نشسته بود.


به اطرافيانش فرمود: آنچه من مي بينم، چه کسي مي بيند؟


گفتند: چه مي بيني اي چشم بيناي خدا درميان بندگان؟


فرمود: مي بينم که جنازه اي برپشت شتري بسته شده؛ و مردي او را مي راند و ديگري مهارش را مي کشد و بعد ازسه روزبه اينجا مي رسند.


روز سوم شتربا آن جنازه که برآن بسته بود و آن دو مرد رسيدند و به جمعيت سلام کردند.


حضرت علي(ع) بعد از تعارفات فرمود: کيستيد؟ و ازکجا و به چه منظورآمده ايد؟ اين جنازه چيست؟


گفتند: ما ازيمن آمده ايم و اين ميّت پدرما است.هنگام مرگ وصيّت کرده که وقتي مرا شستيد و کفن کرديد و برجنازه ام نمازخوانديد، مرا براين شترببنديد و به عراق حمل کنيد وآنجا درنجف کوفه دفنم کنيد.


فرمود: سبب اين وصيّت را پرسيديد؟


گفتند: آري پرسيديم؛ گفت: آنجا مردي دفن مي شود که اگردرقيامت درباره ي همه ي اهـل محشرشفاعت کند، پذيرفته مي شوند.


حضرت فرمود: راست گفته است. به خدا! منم آن مرد؛ به خدا! منم آن مرد.


 هديه اي ازجانب خدا


ازابوجعفرطوسي ازفحام ازپدرش از حضرت عسکري(ع) ازپدران بزرگوارش(ع) ازقنبر روايت شده که گفت: با اميرالمومنين(ع) درکنارفرات بوديم. حضرت پيراهنش را بيرون آورد و داخل آب شد. موجي آمد و پيراهـن را برد.


هاتفي ندا کرد: اي ابوالحسن! به جانب راستت نگاه کن و هرچه ديدي بردار، حضرت درطرف راست خود دستمالي را ديد که درآن پيراهني پيچيده شده است.آن را برداشت و پوشيد و درجيب آن کاغذي ديد که درآن نوشته بود:


اين هديه اي ازجانـب خداي عـزيز و حکيم به علي بن ابي طالب است، اين پيراهن هارون بن عمران است؛ «اين چنين است و آنها را به ميراث به گروه ديگري داديم


چگونگي عذاب ابن ملجم


ابن الوفا نقـل مي کند که: روزي درمسجد الحرام نشسته بودم، که نزديک مقام ابراهيم(ع) ازدحام عجيبي ازجمعيت مشاهده کردم، جلو رفتم تا ببينم علت آن ازدحام چيست، راهبي قوي جثه و خوش صحبت ديدم که جبّه صوفي برتن، دربرابرمقام ابراهيم نشسته و حکايتي نقـل مي کند.


او گفت: روزي درصومعه ي خود نشسته و درصومعه را به روي مردم بسته بودم.


ناگهان پرنده اي بزرگ مانند عقابي را ديدم که ازآسمان فرود آمد و روي سنگ بسياربزرگي، که درکناردريا بود، نشست و به اندازه ي يک چهارم انساني استفراغ کرد و بعد پروازکرد و به هوا رفت.


بعد ازاندک زماني دوباره برگشت و روي همان سنگ نشست و بازحدود يک چهارم انسان استفراغ کرد و رفت. اين کارچهاربارتکرارشد و پرنده پروازکرد و رفت.


ناگهان ديدم چهارقسمتِ استفراغ به سمت يکديگرمتمايـل شدند و پيکرانساني درست شد و مردي عجيب با شکلي مهيب بلند شد و به خودش نگاه کرد.


ناگهان آن پرنده آمد و با منقارخود، يک چهارم بدن او را جدا کرد و باخود برد و سپس بلعيد و اين کارچهاربارتکرارشد تا همه ي بدن او را خورد.


من ازاين حادثه بسيارمتعجب شدم و خيلي درفکراين مسئله بودم و تأسف خوردم که چرا وقتي آن مرد همه ي اعضايش در روي آن سنگ درست شد، ازاو سؤال نکردم که کيست! و چرا به اين صورت عذاب مي شود؟


دراين فکربودم که ناگهان همان پرنده دوباره آمد و يک چهارم يک آدم را استفراغ نمود و بعد همين کار را مثل قبل چهاربارتکرارکرد.


بعد آن شخص را ديدم که به کراهت ازروي سنگ برخاسـت و من با عجله خودم را به او رساندم و سؤال کردم تو کيستي؟ وچرا به ايـن عذاب گرفتارشده اي؟ جواب نداد.


گفتم: به آن خدايي که تو را خلق کرده، نام خود و گناهي که کرده اي به من بگو.


گفت: من عبدالرحمن ابـن ملجم هستم و وصيّ آخرين پيامبرخدا(ص)،علي(ع) را ضربت زده ام و ازآن زمان خداوند متعال اين پرنده را مأمورعذاب من قرارداده است.


 چهارانارازبهشت


روزي امام حسن مجتبي(ع) ازپدر بزرگوارش انارطلب کرد.


حضرت علي(ع) دست مبارک به سمت ستون مسجد درازکرد و لب به دعا بازکرد و درختي ازستون مسجد بيرون آمد که چهارانارداشت. حضرت انارها را چيد و به امام حسن(ع) داد و فرمود: اين انارها ازبهشت است.


حضّارگفتند: يا اميرالمومنين! تو برآن قادري و تصرّف درآن ميوه براي تو مقدوراست؟


حضرت فرمود: بلي، آخرمن تقسيم کننده ي بهشت و دوزخ ميان امت پيامبرهستم.


 فرستاده ي معاويه


ازمحمدبن قيس ازحضرت باقر(ع) درحديثي روايت کرده که: مردي براميرالمومنين(ع) وارد شد و سلام کرد.


حضرت فرمود: تو کيستي؟ گفت: مردي ازرعيت و اهل بلاد شما هستم.


حضرت فرمود: تو نه ازرعيت هاي من و نه ازبلاد و شهرهاي من هستي و اگريک روزهم به من سلام کرده بودي، برمن پوشيده نبود.


مرد گفت: امانم بده و ادامه داد: من مردي هستم که معاويه به سوي تو فرستاده تا به نحوي که شما متوجه نشويد، مسئله اي را که ابن اصفر(پادساه روم) براي او فرستاده، ازشما سوال کنم.


توطئه ي خالد بن وليد


خالد بن وليد ازحضرت علي(ع) کينه به دل داشت. روزي حضرت علي(ع) به صحرا تشريف برده بودند، خالد بن وليد حضرت را ديد و عمودي آهنين را که دردستش بود، بلند کرد تا بر سرمبارک حضرت فرود آورد.


اميرالمومنين علي(ع) عمود را ازدست او گرفت و به گردنش انداخت و تا داد.


عمود مانند يک قلاده به گردن خالد بود.


خالد نزد ابوبکررفت و هرچه تلاش کردند که قلاده ي آهني را ازگردن خالد بيرون بياورند، نتوانستند.


 آهنگري را احضارکردند و اوگفت: خالد را بايد درکوره گذاشت و اگرچنين کنيد، خالد هلاک مي شود. لذا خيلي نگران و مضطرب شدند و چون چاره اي نديدند، نزد اميرالمومنين(ع) آمدند و با تضرع و زاري، التماس نمودند تا آنکه حضرت با دو انگشت مبارکش آن عمود آهنين را ازگردن و حلق خالد ملعون باز کرد 


امانت خداوند


از حضرت علي(ع) روايت شده که: مردي ازشام براي او نوشت که: من بارعيال بـر دوش دارم و اگراز وطنم دورشوم، برآنها مي ترسم (که معاويه آزارشان کند) و به اموالم هم علاقه مندم، ولي دوست دارم که خدمت شما برسم.


حضرت پيام داد: اهل و عيالت را جمع کن و مالت را نزد آنها بگذار و صلوات برپيامبر(ص) و آلش بفرست و بگو: خدايا! همه ي اينها به امربنده ات علي بن ابي طالب(ع) امانـت من نزد تو هستند. پس برخيز و پيش من بيا.


آن مرد چنين کرد و خبربه معاويه رسيد که او به سوي علي(ع) فرارکرده است.


معاويه دستورداد عيالش را اسيرکرده، به غلامي و کنيزي بگيرند و اموالش را غـارت کنند.


پس خداوند عيال او را شبيه عيال معاويه قرارداد وآن شر را ازآنها کفايـت کرد و ترسيدند که دزدان اموالشان را ببـرند، خدا آن مال را به صورت مار وعقرب قرارداد و هروقت دزدان خيال بردن مال را مي کردند، آنها را مي گزيدند.


تا آنجا که حضرت علي(ع) به آن مرد فرمود: مي خواهي مال و عيالت نزد تو بيايند؟


مرد گفت: آري؛


حضرت گفت: خدايا! آنها را بياور.


ناگاه همه نزد آن مرد حاضرشدند و چيزي ازمال وعيالش مفقود نبود


جلوس طفلي برسر نا ودان


علامه مجلسي درنهم بحارالانوار، صفحه ي487 روايت کرده است که: طفل شش ماهه اي بر سرناودان آمد. به اين طريق که ازبالاي سطح با سينه کشيدن خود رابه ناودان رسانيد و برسرناودان قرارگرفت. مادرش با کمال اضطراب برسربام دويد، ولي به ناودان دسترسي نداشت. فرياد و فغان او بلند شد.همسايگان از زن و مرد به خانه ي او ريختند.نردباني نصب کردند، فايده نداشت. چون طول ناودان زياد و ديواربلند بود. اتفاقاً عبورعمرازآن کوچه افتاد. بانگ ناله وشيون شنيد. به خانه آمد، وقتي که ازقضيه آگاه شد، گفت: چاره ي اين کار، جزبه دست علي ابن ابيطالب(ع) نيست، زود او را خبرکنيد.


بستگان آن طفل با گريه و زاري به سوي آن حضرت شتافتند. هنگامي که حضرت حاضرشد، مادرطفل شروع به صيحه زدن و ناليدن کرد.


حضرت نظري به سوي آن طفل فرمود و کلمه اي ادا نمود که کسي نفهميد. پس ازآن فرمود: طفلي همانند اين طفل برسربام ببريد. چون بردند، آن دو طفل به همديگرنگاهي کردند و به زبان خود چيزهايي گفتند، مانند اينکه باهم تکلم مي کنند.


ناگهان ديدند که طفل ازسرناودان به بالاي سطح بام رفت و مادرش آمد و او را دربرگرفت و صداي هلهله و شادي ازاهل خانه چنان بالا گرفت که مردم مانند آن کمترشنيده بودند.


پس ازآن ازاميرالمومنين(ع) سوال کردند: مگرشما زبان اين دو بچه را فهميديد؟


حضرت فرمودند: بلي، خطاب طفل به من اين بود، هنگامي که مرا به عمارت مومنين ديد، به من سلام کرد و من پاسخ سلام او را دادم، ولي چون طفل بود، با او مخاطبه نکردم، ازاين جهت دستوردادم تا طفل ديگري را بياوريد. آن طفل وقتي حاضرشد، به او خطاب کرد که: اي برادر! به سطح بام برگرد و دل مادرخود را داغذارنکن. آن طفل که برسرناودان بود، گفت: يا اخي! بگذارقبل ازاين که من بزرگ شوم و به حد بلوغ برسم و شيطان برمن مستولي شود، ازاين دنيا بروم.


طفل دوم گفت: به سطح بام برگرد و با مرگ خود دل مادرو عشيره ي خود را نسوزان؛ شايد بزرگ شوي و ازصلب تو خداوند متعال، فرزندي روزيت کند که دوست خدا و رسول خدا (ص) و دوست اميرالمومنين(ع) بوده باشد. پس آن طفل به سطح بام بازگشت


 چشمه مريم


ازحضرت باقر(ع) ازاميرالمومنين(ع) درحديث نازل شدن آن حضرت به براثا (که مسجدي است درکناربغداد) روايت شده است که:


حضرت درجايي تشريف برد و فرمود: اينجا را لگد بزنيد و پايش را به آنجا کوبيد و چشمه جوشان و خروشاني منفجرشد. فرمود: اين چشمه مريم است که براي او جاري شد.


ملک موکّـل برآب


ازجابر روايت شده است که گفت: با اميرالمومنين(ع) برفرات مي رفتيم که ناگاه موج عظيمي برخاست و آن حضرت را پوشاند، به طوري که ازنظرمن پنهان شد. سپس ازاطراف او عقب رفت و هيچ رطوبتي برآن حضرت نبود.


من ازاين جريان، ترسناک و متعجب شده؛ قصه را ازاو پرسيدم.


حضرت فرمودند: آن را ديدي؟


گفتم: آري؛


فرمودند: ملک موکّـل برآب بيرون آمد و برمن سلام کرد و مرا درآغوش گرفت


عنايات و معجزاتى که در حرم مطهر ائمه اطهار عليه السلام به وقوع مى پيوندد، کرامات ناميده مى شود ولي تفاوت ميان معجزه و کرامت اين است که در معجزه تحدى يعنى دعوت به مبارزه و معارضه و هدايت خلق مطرح است ، ولى در دعاهاى اولياى الهى و کرامت هاى صادره از آن ها صحبت تحدى در کار نيست .
..
اصلا وظيفه پيامبر اين است که خود را به مردم بشناساند و انها را هدايت طريق نمايد که اين هدايت طريق با اوردن معجزاتي نيز بايد همراه باشد ولي وظيفه امام شناساندن خود مانند پيامبران به مردم نمي باشد و هدايت انها نيز مانند پيامبر هدايت طريق نيست بلکه هدايت به معني ايصال الي المطلوب مي باشد
..
اتفاقا کرامات امام على (ع ) بسيار است ، اما جاى تعجب است که امثالهم با وجود ديدن اين همه کرامات ، باز هم به عنادورزى خويش با آن حضرت ادامه مي دهيد
..
به هر حال اگر کمي از حصار خيال بيرون اييد و اقوال گذشتگان را مرور نماييد و اوراق تاريخ را ورق بزنيد خواهيد ديد که پيامبر معجزات فراواني غير از قران به يهوديان و معاندان اسلام نشان دادند که به دليل خبث باطن همه را سحر و جادو و غيرهم خواندند خيال نکن که با اين طرز تفکرکتان خارج از اين مقوله مي باشيد

اصحاب على (ع ) گفتند: يا اءميرالمؤ منين ! اى کاش از آنچه که از پيغمبر به شما رسيده ، براى اطمينان خاطر به ما چيزى نشان مى دادى ؟
فرمود: اگر يکى از عجايب مرا ببينيد کافر مى شويد، و مى گوييد ساحر و دروغگو و کاهن است ، و تازه اين بهترين سخن شما درباره من است .
گفتند: همه ما مى دانيم که تو وارث پيغمبرى ، و علم او به تو رسيده
.
فرمود: علم عالم سخت و محکم است ، و جز مؤ منى که خدا قلبش را براى ايمان آزموده باشد، و به روحى از خود تاءييدش کرده باشد، تاب تحمل آن را ندارد
.
سپس فرمود: شما تا بعضى از عجايب مرا و آنچه از علمى که خدا به من داده ، نشان ندهم راضى نمى شويد، وقتى نماز عشا را خواندم همراه من بياييد
.
وقتى نماز عشا را خواند، راه پشت کوفه را در پيش گرفت ، و هفتاد نفر که در نظر خودشان بهترين شيعيان بودند دنبال ايشان رفتند، فرمود: من چيزى به شما نشان نمى دهم تا عهد و پيمان خدا را از شما بگيرم که به من کافر نشويد، و امر سنگين و نادرستى به من نسبت ندهيد، چون که به خدا قسم به شما چيزى نشان نمى دهم جز آنچه پيغمبر(ص ) به من ياد داده و عهد و پيمانى محکم تر از آنچه خدا از پيغمبرانش گرفته ، از آنها گرفت ، و فرمود: رو از من بگردانيد، تا دعايى که مى خواهم ، بخوانم ، و شنيدند دعاهايى که مانندش را نشنيده بودند خواند و فرمود: رو بگردانيد، و چون روگرداندند، ديدند از يک طرف باغ ها و نهرهايى است و از طرفى آتش فروزانى زبانه مى کشد، به طورى که در معاينه بهشت و دوزخ هيچ شک نکردند، و آن که از همه خوش گفتارتر بود گفت : اين سحر بزرگى است ، و به جز دو نفر همه کافر برگشتند، و چون با آن دو نفر برگشت فرمود: گفتار اينها را شنيدند؟

تا آن جا که فرمود: و چون به مسجد کوفه رسيدند دعاهايى خواند که سنگريزه هاى مسجد در و ياقوت شد، و به آن دو نفر فرمود: چه مى بينيد؟
گفتند: در و ياقوت است ، فرمود: اگر درباره امرى بزرگتر از اين هم خدا را قسم بدهم ، خواسته ام را انجام مى دهد، و يکى از آن دو هم کافر شد، ولى ديگرى ثابت ماند، و حضرت به او فرمود: اگر از اين در و ياقوت ها بردارى پشيمان شوى و اگر هم برندارى پشيمان مى شوى ، و حرص او را رها نکرد تا درى برداشت و در آستين گذاشت ، و چون صبح شد ديد در سفيدى است که کسى مثلش را نديده ، گفت : يا اميرالمؤ منين من يکى از آن درها را برداشتم .
فرمود: براى چه ؟

گفت : مى خواستم بدانم حق است يا باطل ؟
فرمود: اگر آن را به جاى خود برگردانى خدا عوض آن بهشت را به تو مى دهد، اگر برنگردانى خدا جهنم را در عوض به تو مى دهد، و آن مرد برخاست و دُر را به جايى که برداشته بود برگرداند، و حضرت آن را به سنگريزه مبدل کرد، مانند سابق ، و بعضى گفتند: آن مرد ميثم تمار بود، و بعضى گفتند: عمرو بن حمق خزاعى .اثبات الهداة ، ج 4، ص 558 - 556


 امام باقر (ع ) مى فرمايد: پيش امير المؤ منين (ع ) سوره ((اذا زلزلت الاءرض ‍زلزالها)) تلاوت شد تا رسيد به ((و قال الاءنسان مالها يومئذ تحدث اخبارها)).
حضرت فرمود: من ((الانسان )) هستم و به من اخبار گفته مى شود
.
ابن الکوا گفت : يا اميرالمؤ منين ((و على الاءعراف رجسال يعرفون کلا بسيماهم ) چه کسانى هستند؟

حضرت فرمود: ((ما اعراف هستيم و ياران خود را از سيماى آنها مى شناسيم و ما اعرافى ها بين بهشت و جهنم مى ايستيم . کسى وارد بهشت نمى شود مگر اين که ما او را بشناسيم و او ما را بشناسد. و کسى وارد آتش ‍نمى شود مگر اين که ما او را نشناسيم و او ما را نشناسد)).
ابن الکوا اظهار تشيع مى کرد و على (ع ) او را با جمله ((واى بر تو)) مخاطب قرار مى داد، وقتى که جنگ نهروان پيش آمد، ابن الکواء طرف مقابل قرار گرفت و با آن حضرت جنگيد! مردى پيش آن حضرت آمد و گفت : من تو را دوست دارم
.
حضرت فرمود: ((دروغ مى گويى
)).
آن مرد گفت : سبحان الله ! مثل اين که قلبم را مى داند
.
يک نفر ديگر آمد و گفت : من شما اهل بيت پيامبر را دوست دارم
.
حضرت فرمود: ((دروغ مى گويى ، ما را نه مخنثى دوست مى دارد و نه ديوثى و نه ولد الزنايى و نه کسى که در حيض نطفه اش بسته شده است
)).
آن مرد رفت و وقتى که غالبا جنگ برپا شد در لشکر معاويه قرار گرفت
ميثم تمار گفت : من در خدمت مولايم اميرالمؤ منين (ع ) بودم که جوانى داخل شد و در وسط جماعت مسلمين نشست . چون على (ع ) از بيان احکام فراغت يافت ، پسر جوان برخاست و گفت : اى ابوتراب من فرستاده اى هستم به جانب تو با رسالتى که کوه ها را به شدت مى لرزاند، از سوى مردى که کتاب خدا را از اول تا آخر حفظ کرده است و علم قضاوت ها و احکام را مى داند و او از تو در کلام سخنورتر و براى اين مقام سزاوارتر است .
پس براى جواب آماده شو و با کلام ناروا سخنت را آرايش نده . غضب در چهره اميرالمؤ منين (ع ) آشکار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در ميان قبايل کوفه بگرد و بگو دعوت على (ع ) را اجابت کنيد تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست بشناسيد.
عمار بر شتر سوار شد. طولى نکشيد که سيل جمعيت به راه افتاد (گويى صحنه قيامت برپا شده است )، همان طور که خداوند در قرآن مى فرمايد: ((ما ينظرون الا صيحة واحدة - الى قوله - فاذا هم من الاجداث الى ربهم ينسلون )) (يس ، 51 - 49). پس مسجد مملو از جمعيت شد و مردم به آن جا هجوم آوردند، مانند هجوم ملخ ‌ها به علف هاى تازه در ايام سرسبزيش ، پس عالم صاحب حسن و جمال و شير بيشه شجاعت که منزه از هر گونه شرکى است برخاست و بر فراز منبر رفت ، و با سرفه اى سينه را صاف کرد. تمامى مردم که در مسجد جامع کوفه بودند، ساکت شدند. آن گاه فرمود: خدا بيامرزد کسى را که بشنود و حفظ کند. اى مردم چه کسى گمان مى کند که اميرالمؤ منين (ع ) است ؟ به خدا قسم امام ، امام نخواهد بود، مگر اين که مرده را زنده بکند يا از آسمان باران بفرستد يا چيزى مانند اينها، که ديگران از انجام آن عاجز باشند. در ميان شما کسانى هستند که مى دانند من نشانه پاينده و کلمه تامه و حجت بالغه هستم . همانا معاويه ، جاهلى از جاهلان عرب را به سوى من فرستاده است که با گستاخى سخنش را گفت و شما مى دانيد اگر من بخواهم استخوان هايش را خرد مى کنم و زمين را در زير پايش مى شکافم و او را در آن فرو مى برم لکن (تحمل مى کنم ، زيرا) تحمل جاهل ، صدقه است .
سپس خداى را حمد کرد و ثناى او را گفت و بر پيامبر درود فرستاد و با دستش به آسمان اشاره فرمود. پس پاره ابرى جلو آمد و پاره ابر ديگرى اوج گرفت و از آن صدايى شنيديم که مى گفت : ((سلام بر تو اى اميرالمؤ منين و اى سيد اوصياء و اى پيشواى متقين و اى فريادرس فرياد خواهان و اى گنج مساکين و اى ملجاء و ماءواى راغبان )). حضرت به تکه ابر اشاره فرمود، نزديک شد. ميثم گفت : (مردم را ديدم که (از مشاهده اين واقعه ) از خود بى خود شده بودند. پس پا فرا نهاده و سوار آن ابر گرديد و به عمار فرمود: با من سوار شو و بگو: ((به نام خدا هنگام راه افتادنش و هنگام لنگر انداختنش )). عمار سوار شد و هر دو از ديدگان ما پنهان شدند. مدتى گذشت ، پاره ابر برگشت ، به طورى که بر مسجد جامع کوفه سايه انداخت . من نگاه کردم ، ديدم که مولايم بر مسند قضاوت نشسته و عمار مقابل روى اوست و مردمى دور او حلقه زده اند. سپس حضرت بر فراز منبر تشريف فرما شد و به ايراد خطبه معروف شقشقيه پرداخت .
چون خطبه را به پايان رساند، مردم مضطرب شدند و سخنان گوناگونى در مورد آن جناب گفتند: بعضى از آنها را، خداوند ايمان و يقين افزود و بعضى را کفر و طغيان . عمار گفت : ابر، ما را در هوا به پرواز در آورد تا اين که پس از مدت اندکى بر شهر بزرگى مشرف شديم ، شهر بزرگى که اطراف آن را درختان و رودخانه ها احاطه کرده بود. ابر در آن جا پايين آمد و ما (خودمان را) در شهر بزرگى يافتيم که مردم آن به زبان غير عربى سخن مى گفتند. پس ‍اطراف اميرالمؤ منين (ع ) جمع شدند و به او پناه آوردند. حضرت آنان را پند داد و به زبان و لغت خود آنان اندرزشان داد. سپس فرمود: اى عمار سوار شو. آن چه فرمود، اطاعت کردم و به مسجد جامع کوفه رسيديم . سپس ‍فرمود: اى عمار آيا شهرى را که در آن بودى مى شناسى ؟ گفتم : خدا و رسولش و ولى او داناترند. فرمود: ما در جزيره هفتم چين بوديم . همان طور که ديدى ، خطبه خواندم . همانا خداوند و رسولش را به سوى همه مردم فرستاد و بر پيامبر است که مردم را دعوت کند و مؤ منان آن ها را به صراط مستقيم راهنمايى نمايد. به خاطر آن (نعمتى ) که تو را به آن سزاور نمودم ، شکرگزارى کن و از نااهلان پنهان دار. به راستى که براى خداوند، در ميان خلقش الطاف پنهانى دارد که آن را جز او و پيامبر برگزيده اش کس ديگرى نمى داند.
بعضى گفتند: اى اميرالمؤ منين ، خداوند به تو اين قدرت آشکار را عطا کرده است ؛ با اين حال ، چرا براى جنگ با معاويه مردم را به قيام وا مى دارى ؟
فرمود: خداوند آنها را در اثر جهاد با کفار و منافقين و ناکثين و قاسطين و مارقين به بندگى فراخوانده . به خدا قسم اگر بخواهم ، اين دست کوتاهم را در اين سرزمين پهناور شما دراز مى کنم و با آن در شام بر سينه معاويه مى کوبم و از ريشش خواهم کند. پس دستش را دراز کرد و برگرداند و در آن موهاى زيادى بود. مردم تعجب کردند، ولى بعد از اين واقعه ، خبر رسيد که معاويه در همان روز که اميرالمؤ منين (ع ) دست دراز کرده بود، از تختش ‍افتاده و غش کرده و سپس به هوش آمده در حالى که مقدارى از موهاى شارب و ريشش کنده شده است على (ع ) و المناقب ، ص 187 - 184.

از جابر روايت کرده است که گفت : با اميرالمؤ منين (ع ) در کنار فرات مى رفتيم که ناگاه موج عظيمى برخاست و آن جناب را پوشاند به طورى که از نظر من پنهان شد، سپس از اطراف او عقب رفت و هيچ رطوبتى بر آن جناب نبود، و من از اين جريان ترسناک و متعجب شده ، جريان را از حضرت پرسيدم ، فرمود: آن را ديدى ؟
گفتم : آرى .
فرمود: ملک موکل بر آب بيرون آمد و بر من سلام کرد و مرا در آغوش ‍گرفت. اثبات الهداة ، ج 4، ص 496